پارت بیست و سوم :

لبخندی خشک روی لب نشاندم و دل به دل بازیشان دادم .به آرامی گفتم:
_ شاید شما باید اول بهم بگید که چرا این‌قدر مطمئنید که ما دخیل بودیم؟... شاید اصلاً عسل خودش رفته، شاید نخواسته دیگه کسی بدونه کجاست. ؟
احسان خشمگین، زخمی و پر از بغض پوزخندی زد و گفت:
_ عسل هیچ‌وقت بدون اینکه بهم بگه، جایی نمی‌رفت! اون منو دوست داشت... منو!
لحنش چنان دردآلود بود که لحظه‌ای ضربان قلبم را از ر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • reyhane

    0

    مشخصا حسام و اریو دنبال موادن بیشتر تا عسل

    ۱ سال پیش
  • المیرا

    0

    قاتل حسام و اتوسان

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    نویسنده ی عزیز توضیح میدین احسان کیه؟؟نکنه حسامه؟؟

    ۱ سال پیش
  • فاطمه مهدیان | نویسنده رمان

    بله اصلاح شد از اطلاع رسانیتان متشکرم

    ۱ سال پیش
  • لایف

    0

    این حسام مشکوکه خو معلومه چشمش دنبال موادهاست .. اگه راست میگه چرا با مامور واقعی نرفته.. خو معلومه یه جای کارش میلنگه

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️